گيومرت نخستين آدمي

گیومرت نخستین آدمی

 

آن گونه که مه جا نمی گذارد

لکه ای بر تپه سبز

تن من نیز جا نمی گذارد

اثری بر تن تو.


زمانی که باد و باران همدیگر را می یابند

دیگر چه می ماند برای نگه داشتن؟


من و تو همدیگر را می یابیم

بعد پشت به هم می خوابیم


آن گونه که بسیاری از شب ها

سر می کنند بی ماه و ستاره

من و تو نیز بی هم سر خواهیم کرد

آن گاه که یکی از ما در دوردست ها ست.


 
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظرهم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم

 

 
لحظه ی صبح ....


 
خواب گلهای مگنولیا را دیدم. گلهای درشت و سفید .....


 
خداحافظ هایکو

گنجشک
می‌پرد
اما تکانی نمی‌خورند
ابرهای سپید

--ماهیا


 
دور شد
پیش از آنکه به او بگویم چه زیباست
پروانه

یاد ایسا افتادم ... اصلا این برای ایسا ...


 
ابر تابستانی
لحظه‌ای هست و دیگر نیست
ماه شب دوم


 

شب تابستان
برگ‌های بسته‌ی درخت ابریشم
جمعی می‌آیند

درخت ابریشم رو خیلی دوست داشتم، شب‌‌ها برگ‌هاش بسته می‌شه، انگاری می‌گیره می‌خوابه، بی‌توجه به جمع‌های هنرمندی فرهنگسرای نیاوران ...


 

باز کردن در
به هوا می پرند
گنجشک و قمری





[ خانه| آرشيو ]


خانه
آرشيو
پيام

هايكو:‫
ماريا
ترجمه
تماشا در گذر
خیابان نور